از این شب های بی فانوس رفتیم
میان راه ، از پا افتادیم
گرفته نعش خو د بردوش رفتیم

یادبوسه های گرمت،آن لبان نمکین
سرم درآغوش گرمت ،لبم برلبان نرمت
درسکوت نیمه شب ها ،به امیدوآرزوها
گفتی چو بهار آید،گل وسنبل باز آید
باردیگر توزمن خواه ،عشق دیرین خودرا
چه زیباست بخاطر تو زیستن
و برای تو ماندن... به پای تو بودن... و به عشق تو سوختن !
و چه تلخ و غم انگیز است دور از تو بودن و برای تو گریستن ... !
بدون تو و به دور از دستهای مهربانت زندگی چه تلخ و
ناشکیباست ... !
چه زیباست بخاطر تو زیستن ...
ثانیه ها را با تو نفس کشیدن ... زندگی را برای تو خواستن ... !
چه زیباست عاشقانه ها را برای تو سرودن ... !
بدون تو چه محال و نا ممکن است زندگی... !
چه زیباست بیقراری برای لحظه ی آمدن و بوئیدنت ... !
برای با تو بودن و با تو ماندن ... برای با هم یکی شدن ... !
کاش به باور این همه صداقت و یکرنگی می رسیدی !
ای کاش می دانستی مرز خواستن کجاست ...!!!!
و ای کاش می دیدی قلبی را که فقط برای تو می تپد ... !
|
یک سبد آرزوی کال | |||||
|
| |||||
کاش که تو دریای قشنگ ،خواب شقایق می دیدیم
خواب دوتا مسافر و عشق و یه قایق می دیدیم
کاشکه می شد نیمه ی شب، با همدیگه دعا کنیم
خدای آسمونارو ،با یک زبون صدا کنیم
بگیم خدای مهربون،مارو زه هم جدا نکن
هر گز به عشق دیگری ،مارو تو مبتلا نکن
کاش مقصد قایق ما،یه جای دور و ساده بود
که عکس ماه مهربون ، رو پنجرش افتاده بود
کاش اونجا هیچ کسی نبود،یه وقتی با تو دوست بشه
تو نازنین من بودی، مثل حالا تا همیشه
کاشکه به جز من هیچ کسی اینقَد زیاد دوسِت نداشت
یا که دلت عشق منو ،اول عشقاش می گذاشت
کاش یه پرنده بودی و من واسه تو دونه بودم
شک ندارم اون موقع هم،اینجوری دیونه بودم
کاش تو ضریح عشق تو،یه روز کبوتر می شدم
یه بار نگام می کردی و اون موقع پرپر می شدم
کاش گره دستامونو ،این سرنوشت وا نمی کرد
کاش هیچ کدوم از ما دوتا، هیچ دوستی پیدا نمی کرد
کاش که می شد جدایی رو، یه جایی پنهون بکنیم
خارای زرد غُصه رو،از ریشه ویرون بکنیم
کاش که با هم یه جا بریم،که آدماش آبی باشن
شباش مثه تو قصه ها ،زلال و مهتابی باشن
کاشکه یه روز من و تو رو ، تو دریا تنها بزارن
تو قایق آرزوها، یه روز مارو جا بذارن
اونوقت با لطف ماهیا،دریا رو جارو بزنیم
به سوی شهر آرزو ،بریم و پارو بزنیم
بریم یه جا که آدماش،بر سر هم داد نزنن
به خاطر یه بادبادک ،بچه ها فریاد نزنن
بریم یه جا که دلها رو ،با یک اشاره نَشکَنن
بچه ها توی بازیشون، به قُمریا سنگ نزنن
جایی که ما باید بریم ، پشت در زندگیه
عادت مردمش فقط،عشقه و آشفتگیه
چشامونو می بندیم و ، با همدیگه می ریم سفر
یادت باشه هر جا میری ،منو با رؤیاهات ببر
یادت باشه اینجا هوا، غرق یه دلواپسیه
اما از اینجا که بریم فقط گل اطلسیه
تورو خدا منو بدُون، شریک شادی و غمت
مثل همیشه عاشقت،مثله همیشه.............؟؟
فقط دستی برای گرفتن او
وقلبی برای فهمیدن وی
آرزوی زیادی است؟
دانی که اززندگی
چه می خو ا هم
من تو باشم > تو
پای تا سر تو
زندگی گر هزار بار بود
بار دیگر > تو ، بار دیگر > تو

پیاده ... خستگیم نیست!... شهر را همه شب
به شوق توست اگربی توطی کنم .ای دوست
غریب وار ترازهرچه برگ در پاییز منم که خاک نشین توام
منم ! . . . ای دوست
من وچندرکعت شکایت به دوست
همان گفتنی های بی گفتگو
من و...آه!نه عشق ...آری ...همین
همین رفتن از خود...رسیدن به او
نمی دونی که توی وجودم که چه غوغایی میشه
لحظه ای که توبا
منی آتیش به جونم میزنی
گرمی گیره جون وتنم وقتی که میگی با منی
نه میتونم بگم برو نه میتونم بگم بمون
آخه من اینجام رو زمین تو اوج اوج آسمون
بیشتراز یک آرزو فراتراز یه خواستنی
عشق توتوی خونمه یه عشق ناگسستنی
وقتی که چشمات خیس شدن طهارت عشق ودیدم
زمزمه های قلبت وباگوش های دل شنیدم
یه سایه پابه پای هم به خوب وبد راضی شدیم
بامن دیوونه ترین چه ساده هم بازی شدی
نه می تونم بگم برو نه می تونم بگم بمون
آخه من اینجام روزمین تواوج اوج آسمون
می گن ترس ازعشق ترس از زندگی ست !!!
می گن زندگی بدون عشق بی معنی یه !!!
پس چرا تواین دنیا جایی برای یه عاشق نیست ؟
چراهمه چیز باید از روی قانون باشه ؟
پس دل چی؟پس عشقمون چی؟
تو این دنیاعشق عاشق ها محکومه محکوم !

آنچنان محو توگشتم که درآغوش توام
یک دم از دل نبرم یاد دل آویز تو را
گرچه چون عشق زدل رفته فراموش توام
نگه گرمم ودر چشم سخن گوی توام
هوس بوسه ام و درلب خاموش توام
همچو اشکی که زجان ریخته در دامن تو
چون صدایی که زدل خاسته درگوش توام
پای تا سرهمه طوفانم و آشفتگیم
بحر در موجم وعمریست که در جوش توام
گرچه در حسرتم از دوری برق نگهت
زنده با یاد تو و گرمی آغوش توام
در دل این شب تاریک که چون بخت منست
تا سحر منتظر صبح بنا گوش توام
خاطر نازکت آزرده شداز محنت من
بارسنگینم و آویخته از دوش توام
(ابوالحسن ورزری )
خستگي هاي خودم را پيش تو
دركناردفترم مي گسترم
بعدازآن حرف دلم رابيت بيت
اندك اندك بر زبان مي آورم
مادوتا ازخويش خالي نيستيم
تولجوجي ومن پرازشورو شرم
گرچه تو ازمن كمي شيداتري
من هم ازتواندكي عاشق ترم
تواگريك لحظه پروازم دهي
شايدازهفت آسمان هم بگذرم


